اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

پسر شلخته من

اهورا اصلا بچه مرتبی نیست خیلی شلخته اس وقتی با اسباب بازیهاش بازی میکنه بعدش اصلا جمعشون نمیکنه مگه دیگه چی بشه همیشه وقتی قراره کاری انجام بده بهونه اش اینه که کمرم درد میکنه اما وقتی همه خونه رو به هم میریزه اصلا چیزی به اسم کمر درد وجود نداره چند وقت پیش یکی از بازیهاش شده بود کاغذ قیچی کردن   کاغذها رو چیده بود و میگفت اینا ماهی ان حالا اینبار با خواهش من خودش جمعشون کرد با وجود همه خرابکاریهات بازم عاشقتم زندگی مامانی ...
19 بهمن 1393

نقاشیهای اهورا

اهورا نقاشی کردن رو خیلی دوست داره اما نقاشیهاش بیشتر خط خطیه چند وقت پیش اومدم براش بگم که چطوری آدم بکشه اونم میکشید آدماش خیلی بامزه بودن اینم نقاشیهای ناز پسرم الهی قربونت برم زندگی مامان   ...
5 بهمن 1393

پازل

چند وقت پیش تصمیم گرفتیم برات پازل بگیریم که هم مشغول بشی هم کمی روش فکر کنی اول اون مغازه ای که رفتیم کوچیکترین پازلش 150 تیکه بود خریدیم برات امابرای تو سخت بود باهم درستش میکردیم(من و تو وبابایی) بعد بابا یه پازل حروف الفبا برات گرفت اول کمکت کردیم اما بعدخودت تنها درستش میکردی وبعد پازل انگری برد.الان اونم تنها درستش میکنی قربونت برم کلی ذوق میکنم برات وقتی تنها و بدون کمک پازلت رو کامل میکنی   این پازل 150 تیکه اس   داری دنبال تیکه ای که میخوای میگردی این کامل شده پازل الفباس واین کامل شده پازل انگری برد یه هلی کوپرم برات گرفتیم که همه اش با پی...
21 دی 1393

یه اتفاق بد

پسر قشنگم دیروز 10 دی 93 یه اتفاق بد افتاد داشتیم باهم بازی میکردیم که تو پات پیچ خورد و با سر زدی به سنگ نورگیر تو عاشق اینی که با یکی همش بدویی و از این طرف خونه بری اونطرف خونه اما دیروز تا شروع کردیم به بازی تو با سر رفتی تو سنگ نورگیر نمیدونی چقدر وحشت کردم.وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم خواستم سکته کنم خیلی از سرت خون اومد تنها چیزی که به ذهنم خورد این بود یخ روش بذارم و فورا به بابایی زنگ زدم دست و پام داشت میلرزید.بابایی هم زود خودشو رسوند ولی باز خدا رو شکر احتیاجت به بخیه زدن نیافتاد بعداینکه تو آروم شدی خودم حالم بد شد بخاطر شوکی که بهم وارد شده بود اینجا دیگه آروم شدی و خونش رو پاک کردم الهی...
11 دی 1393

واژگان اهورا در 3سال و10 ماهگی

پازل...........فاضل بخاطر.........بِداخر اسباب بازی......اَبسازی کامپیوتر.........کانتر تلویزیون........تیویزون نارنجی.........ناینجی آکواریوم.......آکایون شکلک........شِکَک دایی سجاد.....دایی سَزاد خفه شدم.......هفه شدم قورباغه.......قورقاغه کارتون.......کانتون  چسبیده.....چبسیده آروم آروم.....آلوم آلوم قرمز.......گِمز  هیولا....هلولا   فعلا اینا به ذهنم رسید
7 دی 1393

یلدای 93

دیشب یعنی شب یلدا تصمیم گرفتیم با عمه طیبه اینا بریم خونه عمو حامد(که مجرده تنها نباشه) شب خوبی بود همه دور هم بودیم تو هم حسابی با امیرحسین بازی کردی البته بینیت هم زخم شد.از دور اومدی اول فکر کردم خون دماغ شدی بعد دیدم نه زخم شده مثل همیشه عکس انداختن رو دوست نداری به زور  فقط چندتا عکس از تو وامیرحسین انداختم     اینم بینیت که زخم شده موهاتم بلند شده اما بابایی میگه فعلا کوتاهش نمیکنم ...
1 دی 1393

بازم اهورا و کارای عجیبش

هر چند وقت یه بار باید به یه لباسی گیر بدی و بپوشیش یه مدت با جوراب و دستکش بودی دیروز یکی از سویی شرت هاتو که دوسال پیش برات گرفته بودیم و الان بهت کوچیک شده رو تو خونه تنت کرده بودی شب بعد اینکه چایی خوردیم تو دوباره شروع کردی خرابکاری بازم دستمال کاغذی انداختی تو لیوان چایی راحت 1 ساعت مشغول این کار بودی     نگاه کن دستت از بس تو چایی و آب بوده چطور شده   ...
18 آذر 1393